رضا قليخان هدايت
944
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ده بود آن نه دل كه اندر وى * گاو و خر گنجد و ضياع و عقار كى درآيد فرشته تا نكنى * سگ ز در دور و صورت از ديوار پرده بردار تا فرود آرند * هودج كبريا به صفهء بار گرچه از مال و گندمت نه به وجه * هم خزينه پر است و هم انبار بس تفاخر مكن كه اندر حشر * گندمت كژدم است و مالت مار نه بدان لعنت است بر ابليس * كه نداند همى يمين ز يسار بل بدان لعنت است كاندر دين * علم داند به علم نكند كار علم كز تو ترا بنستاند * جهل از آن علم به بود صد بار همچو نمرود قصد چرخ مكن * با دوتا كركس و دوتا مردار كز دو بال سريش كرده نشد * هيچ طيار جعفر طيار هركه از چوب مركبى سازد * مركب آسودهدان و مانده سوار كى توان گفت حال عشق به عقل * كى توان سفت سنگ خاره به خار نكند عشق نفس زنده قبول * نكند باز موش مرده شكار سايق و قايد صراط اللّه * به ز قرآن مدان و به ز اخبار جز به دست و دل محمد نيست * حل و عقد خزاين اسرار گرد دنيا مگر دو حكمت جوى * زانكه اين اندكست و آن بسيار افسرى كان نه دين نهد بر سر * خواهش افسر شمار و خواه افسار هرچه نز روى دين خرى و خورى * در شمارت كشند روز شمار بره و مرغ را از آن ره كش * كه به انسان رسند در مقدار جز بدين ظلم باشد ار بكشد * بىنمازى مسيحى را زار در بن چاه بين سر سرهنگ * بر سر دار بين تن بندار تا نه بس روزگار خواهى ديد * هم سپه مرده هم سپهسالار در طريقت خود اين دو بايد ورد * اول الحمد و آخر استغفار گر سنايى ز يار بىهمتا * گلهيى كرد ازو شگفت مدار آب را بين كه چون همىنالد * هردم از همنشين ناهموار